آبادان شهر شادیهایم بود
اهل بیدو * نیستم ، اصل و نسبم دلوار بود
آن دلی باشد اگر اهل دل و دلوار بود
زاد مینو بوده ام ، مینای آبادانم آرزوست
آرزوی مردمان شاد و ، هر دل و دلوار بود
ازخاطراتم و شهر آبادان خواهم نوشت .... ادامه دارد
*بیدو درکنار کوه استان بوشهر و نزدیک بهبهان است
نام تو ورد زبانم یا علی
میلاد مولای متقیان امام علی (ع) مبارکباد
با ندای یا علی خداوند سبحان آرامش به من میدهد ، و حقیقتاً نام علی (ع) راحت جسم و روان منست .
موقع سرودن این اشعار از شدت درد مینالیدم ، اما غمی نیست چون من با نام علی (ع) تسکین مییابم .
لیک در صفحه دیگروبلاگ از درد جسمانی خود گفته ام
( علی دلی )

نام تو ورد زبانم راحت جسم و روانم یا علی یا علی
از گریۀ شمع وجودم سوز پروانه نهانم یا علی یا علی
یا علی و یاعلی و یا علی
یا علی و یا علی و یا علی
از درد بی درمان من ، کوه صبرم ناله کرد
گوش حس باطنم بشنید ازآن دیگرننالم یا علی
گنج معنی را که دارم ، از کرامات تو دارم یادگار
گر زصد عمرم گذشت ، باز در دل من جوانم یا علی
من دلی بستم بنامت ، نامم علی و اهل دل
افتخارم نام من ، زیباترین نام جهانم یا علی
چون دلی هستم زعشقت هیچ غم در دل ندارم
از دردهایم بی امانم ، با ندایت شادمانم یا علی
یا علی و یا علی و یا علی
یا علی و یا علی و یا علی

نادِ علیاً مظهر العجایب
تجدهُ عوناً لک فی النوائب
علی علی علی علی یا علی یا علی
إسمک بالقلب منرسم یا علی
سبحان ربّ الصاغلک هالأ سم یا علی
یا منبع الجود و کنوز العلم یا علی
ثغر المودّه بمولدک مبتسم یا علی
آخرة و دنیا بمنهجک نلتزم یا علی
عن قلب صادق بالعدل معتصم یا علی
انت لواء الفخر و المناقب
و جوهر العزة و المواهب
علی علی علی علی یا علی
گریهٔ بی سود
باغبانی، قطرهای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست
گفت، من خندیدهام تا زادهام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست
من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست
گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست آنکه عمر جاودانی داشت، کیست رفتنی هستیم، گر یک یا دویست هر که سوی من، بفکرت بنگریست آشنا شد با حوادث، هر که زیست زانکه هست امروز و دیگر روز نیست
خندهٔ ما را، حکایت روشن است
لحظهای خوش بودهایم و رفتهایم
من اگر یک روزه، تو صد سالهای
درس عبرت خواند از اوراق من
خرمم، با آنکه خارم همسر است
نیست گل را، فرصت بیم و امید
پروین اعتصامی
نام و نشانم
بنام خدا
با سلام و عرض ادب خدمت تمام دوستان عزیزم که سالهاست با نوشته هایم آشنایند .
امروز به بهانه تولد خود و وبلاگم تصمیم گرفتم پس از مدتها مطلبی نو بنویسم .
انشاالله در آینده ای نه چندان دور شما دوستان شاهد ایجاد وبسایت شخصی بنده
با طراحی جدید و مطالبی نو خواهید بود .
روزی که دوم خرداد ۴٢ در جزیره مینو خرمشهر با تولدم وجودم را برای این جهان اعلام کردم .
نام دلی را از اعماق وجودم روی قلبم حک نمودم .
تولدم برای همه هیجان انگیز بود . اما من با سهراب همفکرم که میگوید :
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد میشویم . و هیجان ها را پرواز می دهیم .
و روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره ، گل نم بزنیم . کار ما شاید اینست که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم .
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت اثری نیست که نیست
خدایا چنان کن سر انجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
ز من کاهش و جان فزون ز تو
نشان جستن از من نمودن ز تو
اگر نیکم و گر بدم در سرشت
قضای تو این نقش در من نبشت
نظامی
کشتی پوسیده
هرگز به کسانی که در کاخ های مجلل و ظاهراً اسرار آمیز زندگی میکنند رشک نبرید
آنها در دریای موج خیز و طوفانزا با کشتی پوسیده ، به صید ماهی میروند
ممکن است بخت یارشان باشد
اما بسا که باتخته پاره های کشتی خود ، به ژرفای دریا فرو روند
در این دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا
تو را اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی
کشتی صبر اندرین دریا در افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
پروین اعتصامی
راه لذت از درون دان نه از برون ابلهی دان جستن قصر و حصون
قصر چیزی نیست ویران کن بدن گنج در ویرانی ست ای میر من
مولوی
دی ، جغد به ویرانه ای بخندید کاین قصر ، زشاهان باستانست
زین تیره تن ، اُ مّید روشنی نیست جانست چراغ وجود جانست
پروین اعتصامی
از پس مرگ سرایی که تو بنشینی نیست
جز بنایی که عملهای تو در وی بناست
آن بنا کز عمل خیر ، یکی کاخ بلند
و آن بنا کز عملی زشت یکی غار بلاست
بخدا روی زمین پای بغفلت ننهید
که سر پادشهان زیر کف پای شماست
حرص دنیا همه را کشت و درونها داناست
که سعادت همه در کشتن حرص دنیاست
شهریار
عنوان این نوشته و اشعاررا بعهده شما دوستان ارجمندم میگذارم
لطف نموده در پیام هایتان عنوانی برای این صفحه انتخاب کنید
پیشا پیش از لطف و محبت شما دوستداران شعر وادب سپاسگزارم
٨٣/١٠/١ ٢٣:۵٠
ایمان و امید
آنهایی که بدون ایمان زندگی میکنند از نعمت امید بی بهره اند
اما به که و به چه باید ایمان داشت، عارفان میگویند به حقیقت.
ره تن را بزن تا جان بماند
ببند این دیو تا ایمان بماند
خوش آن رمزی که عشقی را نویدست
خوش آن دل کاندران نور امید است
هزار مسئله در دفتر حقیقت بود
ولی دریغ ، که دشوار بود فهمیدن
پروین اعتصامی
امیدی که دارم بفضل خداست
که بر سعی خود تکیه کردن خطاست
حقیقت سرائیست آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که جائی که برخاست گرد
نبیند نظر گر چه بیناست مرد
سعدی
هر که صبرش ستون ایمان بود
پشت شیطان از او خمیده شود
صبرت آموز و تسلط نفس
وز تو شیطان تو رمیده شود
شهریار
آن فرج آید زایمان در ضمیر
ضعف ایمان نا امیدی و زحیر
گفت پیغمبر خداش ایمان نداد
هرکه را صبری نباشد در نهاد
مومن آن باشد که اندر جزرو مد
کافر از ایمان او حسرت خورد
مولوی
٨٣/٧/٧ ١٧:٣٩
موی سپید
ز سری موی سپیدی روئید سیهی گشت سپیدی ناگاه
قاصد پیریَم از دیدن من این یکی گفت دریغ ، آن یک آه
از سپید و سیه و زشت و نکو هر چه هستیم تباهیم تباه
قصه خویش دراز از چه کنیم وقت ، بیگه شد و فرصت کوتاه
پروین اعتصامی
حکایت آورده اند که وقتی ابو طاهر خسروانی شاعر عصر سامانیان شنید
که رودکی محاسن سپید خود را خضاب کرده تا سیاه بماند.
با این دو بیت او را استهزاء کرد
عجب آید مرا ز مردم پیر که همی موی خود خضاب کنند
به خضاب از اجل کسی نرهد بی سبب خویش را عذاب کنند
رودکی در پاسخ وی نوشت
من موی خویش را نه از آن میکنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی در مصیبت پیری کنم سیاه
پروین اعتصامی گوید:
چیره شد چون بر سیه ، موی سپید گفتم اینک نوبت دانستن است
برگشای اوراق دل را و بخوان قصه های دل ، فزون از گفتن است
گر نهم امروز ، این فرصت ز دست چاره ام فردا به خواری مردن است
زنده یاد استاد شهریارفرمود :
پیر خواهد با خضاب آمیختن موی سپید
پیش کس رنگی ندارد گو حنای این خضاب
وه که من پنجاه سال از عمر خوابم برده بود
طفل رفتم من بخواب و پیر بر جستم ز خواب
اگر خدا طلبیدی و یافتی در خود
امید هست که خود در خدا توانی یافت
جمال معرفت از خواب جهل بیداریست
جوی جوهر خود تا جلا توانی یافت
دوستان در اینجا به کلام پند آموزمولانا( مولوی) توجه فرمائید .
پیر عقل آمد نه آن موی سپید مو نمی گنجد در این بخت و امید
ا ی بسا ریش سیاه و مرد پیر ای بسا ریش سپید و دل چو قیر
از بدی چون دل سیاه و تیره شد فهم کن اینجا نشاید خیره شد
٨٣/۶/٢٠ ١۴:۵۶
هویت فکری من
گاهی بطور محدود به طبیعت میرفتم واحساس شادمانی میکردم
این ارتباط با طبیعت ، از اسارت فکر رهایم میکند
در صورتیکه با دیگرانسانها، این ارتباط برای من با این وصف
شادی بخش نیست و حتی در بعضی مواقع ملال آور است
آیا مردم در دید و بازدیدها بدون غرور و با دلی پاک به دیدن
مردم در تعطیلات نوروز، روز سیزده بدر با طبیعت آشتی میکنند
ما می توانیم برای همیشه ودر روزهای دیگر سال ، ارتباط خود را
با طبیعت ودیگرانسانها بنحواحسن برقرار کنیم
ودر دید و بازدیدها ازاین تعارفات لفظی و خشک و بی روح
ذهن را مصفا نموده ، محبت و صمیمیت را در دلهایمان بکاریم
اما در حقیقت ما با طبیعت و اصولا با هیچ جیز زندگی رابطه ای نداریم
فکر دائمی به شخصیت نمی گذارد حواسمان به زندگی و به طبیعت باشد
در تعطیلات ،اینهمه مدت در منزل ماندم و دو کتاب خوب و مفید
از آقای محمد جعفر مصفا مطالعه کردم البته حدودا بیست سال پیش
چندین کتاب با ترجمه ایشان از قبیل " عصبیت و رشد آدمی " و"عصبانیهای
عصر ما" از روانکاو معروف خانم دکتر کارن هورنای مطالعه داشتم
اما این دو کتاب تالیف ایشان "رابطه " و " فکر زائد"برایم جذاب بوده است
با توجه به هویت فکری ما، رفتار و اختلاف شخصیتی ما انسانها وعلت ها را
از دید این دو کتاب مفید مطالبی برای شما عزیزان در اینجا بازگو می کنم
عجیب است که ما بیشترین آزار را از انسان می بینیم . بیشترین "
ترس را از او داریم ، حتی بیشترین نفرت را نسبت به او داریم
"معذالک تمام زندگی خود را منحصر به رابطه با این موجود کرده ایم
اما از شنیدن یک حرف تلخ من ، آن احساس خشم و عصبانیتی
که در تو ایجاد می شود ، بدان ، میزان آن از خوشحالیت بیشتراست . چرا ؟
چون همه اینها به خاطر آنست که نفرت و تیرگی جزء ساختمان روانی ما ست
وقتی من و تو با هم اختلاف داریم آیا برای رفع آن بهترین ، برادرانه ترین
خیرآمیزترین قدم را بر میداریم ؟ آیا با همان آمادگی ای
که قهر کردیم آشتی هم میکنیم ؟ مطمئنا نه
زیرا ما مخربیم ،از نفرت ورزیدن لذت میبریم . دنبال بهانه می گردیم
" تا از طریق تخلیه نفرت ، لذت حاصل کنیم
و اختلاف پیدا نکنند . اما مثل اینکه ما جنگ و اختلاف و نا هنجاری را
به صورت یک قاعده عادی و روش لازم زندگی پذیرفته ایم ، زیرا تا بحال
جز تیرگی های این سیاه چالی که در آن بزرگ شده ایم چیز دیگری ندیده ایم
ما در واقع طالب کشتن و نابودی خود انسان ها نیستیم ، جنگ ما
جنگ شخصیت است. هدف باطنی ما شکست دادن شخصیت یکدیگر است
فرض کن نفرت شدیدی نسبت به شخصی در وجود تو نهفته است
و حالا همان شخص با یک حالت ذلیلانه و ناتوان بیاید پیش تو و
شخصیت خودش را به شخصیت تو تسلیم کند ، مثلا در حضور تو گریه کند
می بینی که احساس و دیدت نسبت به او بکلی عوض میشود و او را می بخشی
این نشان میدهد که آنچه ما از آن می ترسیم و با آن سر جنگ داریم و از آن
متنفریم شخصیت برتر انسان ها ست . باور کنید که همه تلاش ها و مشغولیت ها
و جان کندن ها اصولا زندگی مان به همین جا ختم میشود که :
ترا بخدا تائید کنید که من شخصیت دارم
مگر دیشب یک مهمانی بزرگ ندادم ؟ پس بگوئید که سخاوتمندم
مگر صد بار نگفتم تصدقت گردم ؟ پس بگوئید که چه متواضع و آدابی هستم
من گدای شخصیتم و چشم امیدم به لطف و کرم شما ست
درد من اینست که با تمام این نمایشات و دلهره ها
تو بی رحم، با حرف و رفتارت می گویی : تو سخاوتمند نیستی
تو مهندس نیستی یا تو متواضع نیستی ، بلکه من هستم
تو فکر میکنی رواج اینهمه کلمات و تعارفات قشنگ و خوش نما در اجتماعات
و بین انسانها بیخودی است ؟ نه . اینها نقش دارد اینها ابزار فریب است
کسی که می گوید می خواهم صلح بیاورم ، در وجودش کیفیت صلح نیست
صلح آوردنی نیست ، بلکه کیفتی است از بودن . اگر خشم و نفرت و ترس
و حساسیت و خودخواهی و تعصب و عوامل دیگر ناهنجاری و ناسازگاری
وجود مرا نگرفته بود ، آیا بتو می گفتم من می خواهم با تو صلح کنم ؟ نه
من از قبل و خود به خود در کیفیت صلح با تو بودم . پس اگر بگویم میخواهم
با تو صلح کنم ، معنایش اینست که هم اکنون در حالت صلح با تو نیستم
برای خروج از این فاجعه و از این گرداب ، هیچ چاره ای نیست . جز درک عمیق
پوچی بازی و درک اینکه تمام زندگی و هستی ات را درگیر یک موش و
گربه بازی فکری کرده ای ، و داری فرصت مهمانی این چند روزه عمر را
در این بازی پوچ از دست می دهی، مشغولیت این بازی فکری نمی گذارد
که ببینی، چه زیبایی شکوهمندی در اطراف تو جریان دارد
در طریق پرورش این شخصیت نمایشی و افکار پوچ ، اصالت خود را از
یاد برده ای یا گم کرده ای . آیا این افکار کهنه را که من فلانم و فلانم
تو میخواهی چه کنی ؟ آنها را رها کن تا طراوت و نوشوندگی اصالت
ترا پر کند . سرشار از عشق و شور و انبساط و زیبایی و پاکی ات گرداند
عمق فاجعه را درک کن و خود را از این بازی خارج کن ، نترس هیچ اتفاقی
نمی افتد . اندیشه مهندس بودن و سخاوتمند بودن و من ومن بودن را
از ذهنت خارج کن تا در آنصورت خواهی دید این آدمیانی که تو از
آنها می ترسی و به علت ترس نسبت به آنها نفرت داری . و به علت
نفرت تمام وجودت تیره و کدر شده است . نمی توانند بر تو آزار و
آسیبی وارد کنند . آزار آنها متوجه فکر توست
میرود آنجا که بوی آب هست زین تفکر راه را بر خویش بست
دور می بینی سر آب و میدوی عاشق آن بینش خود میشوی
ذهنت سرابی را متصور شده است و اکنون به دنبال تصور ذهنی خودت
به جستجو افتاده ای . خالق " من " فکر است . حالا وقتی می خواهی
فکر را وسیله رفع خودش قرار بدهی مثل اینست که خواسته باشی
خون را با خون بشویی . سکوت و آرام گرفتن ذهن ،کلید رهایی است
نه تلاش و جستجو . هر قدر با هویت فکری به هویت فکری بیندیشی
بیشتر مسئله را تداوم داده ای .
هر خیالی را خیالی می خورد فکر آن فکر دگر را می چرد
مولوی می بیند و می گوید که علت جهل و تعصب انسان وجود غبار ها
یا شیشه های ذهنی است . کلید ها و اصول مسئله در کتابی
بنام "تفکرزائد " آمده است . مخصوصا در " با پیر بلخ " همان اصول
در یک شکل وسیع توضیح داده شده و شکافته شده است
رشد شخصیت

ما انسانها همواره در طول عمر خود در حال کسب تجربه هستیم و هر روز
بیش از پیش با حقایق و رموز زندگی آشنا میشویم. اما با وجود مراقبتی که
پیوسته از احساسات و افکار خود می کنیم، آنطور که باید خودرا شناخته،یا
بعلل و رفتار خود پی نبرده ایم. البته تمایل داریم که پیوسته با خود و دیگران
در صلح و آرامش بسر ببریم .
انسان همواره در تلاش است که خود را با محیط اطراف خویش وفق دهد و
این سازگاری از تمایل انسان به رشد شخصیت و کسب موفقیت ودر نهایت
رسیدن به کمال مطلوب است و باید بدانیم که دسترسی به کمال مطلوب در
. زندگی میسر نمیشود جز با صبر و استقامت و پایداری در برابر مشکلات .
البته توجه به تاثیر گفتار و کردار دیگران بر شخصیت و عملکرد ما بسیار حائز
اهمیت است .
مطالعه در روحیات خود یعنی خویشتن شناسی حائز اهمیت است . شناخت
دیگران نیز بهمان اندازه اهمیت دارد . و هر چه منشأ رفتار دیگران بر ما روشنتر باشد
اشخاص را بهتر می شناسیم ودر معامله با آنها بیناتر و موفق ترخواهیم بود.
در واقع هر چه بهتر و بیشتر خود و دیگران را بشناسیم بهتر زندگی خواهیم کرد.
شخصیت افراد در طول زندگی آنها بوجود می آید چنانچه بعضی آرامند و
بعضی مضطرب ، برخی نرم و مهربانند و برخی سخت و بدخواه، یا بعضی
عاداتی دارند که مورد پسند نیست و موجب رنجش دیگران میشود . مثلاً کسی
آنقدر خود ستایی می کند و حرف از خویشتن می زند که همه از او می گریزند.
بنابرین دقت در علل رفتار دیگران به ما کمک می کند که در برابر این رفتارها
واکنش های بهتری را از خود نشان دهیم و در واقع به ارتقاء و رشد شخصیت
خود کمک کرده ایم . و نیز کسانی هستند که برای جلب توجه دیگران، خود را
ضعیف و بیمار جا میزنند . و به خیال خود به یک موفقیت نسبی در کسب محبت
دیگران و فرار از دردهای خویش دست می یابند و چه خوب است که به جای
ملامت چنین افرادی به کشف علتها بپردازیم .
باید با حقایق روبرو شد و بجای آه و افسوس، بازوهای پرتوان همت خویش
را به کار گرفت و بدانیم که لذت زندگی در سعی و کوشش است و اگر به
سعادت خود علاقه مندیم باید همواره حقایق زندگی را دریابیم و در رشد
شخصیت خود هر مانعی را از میان برداریم.
تقریباً همه ی ما در زندگی پرواز خیال را تجربه کرده ایم . این کار را بیشتر
زمان هجوم مشکلات و برای فرار از آنها و تسکین خود انجام می دهیم.
زندگی خواب و خیالی بـیش نیست بی سبب از انـدهش محزون شدی
و اما بدانیم صبر و شکیبایی و تقویت روحیه پیش از آنکه ما را به هدف خود
برساند وسیله رهایی ما از غم و اندوه میشود.
چرا به دنبال موفقیت و انسان دوستی نرویم و خود را یکباره از غم و اندوه
رها نسازیم؟. یقین داشته باشید که اگر از راه صحیح به موفقیت دست یابید و
همچنین در طریق مردم داری گام بردارید دیری نمی گذرد که محبوب مردم
خواهید شد.
برخی افراد به دلیل ناکامی در زندگی و به تصور اینکه جامعه آنها را آنطور که
باید نپذیرفته است تغییر رفتار داده و خشونت را بر تفاهم و سازگاری ترجیح
می دهند، تا شاید ازاین طریق بتوانند مورد توجه عموم قرار گیرند. در حقیقت
ضعف خویشتن را بدین حیله می پوشانند. و بهتر آنست که به جای مقابله با
چنین افرادی به دلجویی و رفع علت رفتار آنها بپردازیم.
جان چه باشد با خبر از خیر وشر شاد با احسان و گریان از ضرر
خشم بنشان چشم بگشای شاد شو عبرت از یاران بگیر استاد شو
مولوی
در جایی که هستید آرام گیرید و به چشم اندازی که پیموده اید نگاهی بیافکنید
تماشای این چشم انداز و پله هائی که تا به حال پیموده اید شما را امیدوارتر میسازد
و اما تماشای پله های نا پیموده را به طوری که شما را نا امید نسازد. به شما کمک
می کنند که با وضعیت موجود قانع نباشید و تا جایی که توان دارید برای رسیدن به
پله های صعود تلاش کنید. فراموش نکنید که همواره تعادل خود را حفظ کنید
چون هر گونه لرزش و انحرافی دراین مسیر شما را از حرکت باز میدارد یا آنقدر
از خویش دورتان میسازد. که هدف اصلی یعنی رسیدن به کمال مطلوب را
فراموش خواهید کرد. در این مسیر ، صبر و استقامت ، توکل به خدا و استفاده
از تجربیات و آموخته های دیگران بسیار مفید خواهد بود.

٨۶/١/٢۴
سلامی دیگر
سلام و هزاران سلام بر شما خوانندگان گرامی
سلامی پر از محبت و صمیمیت ، یکرنگی و یکدلی
سلامی رقیق تر از نسیمی و شیرین تر از عافیت بر بدن سقیمی
سلام مرا که عاشق فهم و معرفت شما هستم خالصانه بپذیرید.
ماعاشق فهم و ادب و معرفتیم
ما خاک قدوم هرچه زیبا صفتیم
با سرودن اشعاری شیوه کارم و بطور کامل خود را معرفی میکنم
من علی دلی ( کنارکوهی ) هستم
کنار کوه ، جنوب بهبهان و حدودا پانزده کیلومتری
شمال بندر دیلم در تنگستان بوشهر واقع شده است .
اهل تنگستانم خوزستان دیار منست
از دلیرانم کوه صلابت وقار منست
اینهایی که مرا میشناسند در این دنیای اینترنت
غوغا میکنم و کامپیوتر کار منست
طوطیی میگفت این علم در منقار منست
دیگری گفت علم وبلاگم، طوطی وار منست
اینهمه تقلید بس است در این راه ای رفیق
اشعار ناب گفتن همیشه در افکار منست
نگاشتن و سرودن همه ز اسرار منست
حرف دل گفتن و مشاعره ابتکار منست
گر بگویم کوه می مانم بشنو از دلم
الهام گرفتن ز اشعار شهریار افتخار منست
کوه می مانم صبر شعار منست
زندگی دریاست علی یار منست
در نیش و نوش زندگی ای دلی
توکلم بخداست قرآن بهار منست
حکایت دو جوان اهل تنگستان را برای شما باز گو میکنم
آنها را بنام "2T" خطاب میکنم
مدتی از نوشته های من تقلید کرده و برای خود مینوشتند
به آنها تذکر دادم که این کار طوطی وار صحیح نمی باشد
اما با لینک دادن به وبلاگم مانع کار شما نیستم
آنها متعهد شدند و با هم دوست شدیم و در مباحث مختلف
کامپیوتری از جمله برنامه نویسی و تحقیق ، یاران من شدند
بقول آنها علم کامپیوتر زبان گویای علم آینده است .
هم ولایتی ها میگفتند این اشعار وبلاگ شما ناب هستند
ما با آنها انس گرفته ایم و از این ببعد با نوشتن این اشعار
به وبلاگ شما لینک خواهیم داد و از کار قبلی مان از شما
بخشش می طلبیم، به آنها گفتم تنها خداوند رحمان بخشنده است
و در واقع این نتیجه کار منست ، که میبینم اشعار انتخابی
از شاعران ایران زمین تاثیر گذار می باشد .
اما همه بدانند بجای تقلید از دیگران باید بخود متکی باشیم
و با درایت کامل و توکل بخدای منان ، با پشتکار
و مطالعه پی گیر، علم خود را در این زمینه ارتقاء دهیم .
این دو یار صافدل حرف هایی برای گفتن دارند
آنها میگفتند: ماحدودا صد سال پیش انگلیسیها را گیج کردیم
و به آنها فهماندیم که از کوه مقاوم تر هستیم
ما غیوران تنگستانی و دشتی و دشتستانی دامن صبر و
تحمل را از کف ندادیم تا بحمد الله تعالی سطوت و شجاعت
فطری ایرانی و جوانمردی فرزندان این مرز و بوم را
بر جهانیان ثابت و آشکار کردیم
البته تمام هموطنان ما به دلیر مرد تاریخ
رئیسعلی و همرزمانش افتخار میکنند
محمد حسین رکن زاده آدمیت در کتاب دلیران تنگستان
این مطلب را آورده است که رئیس علی دلواری
ایرانی غیرتمند و فداکاری بود که نخواست تا زنده است
دشمنان وطن عزیزش را پایمال سم ستوران سازند
رئیسعلی اگر در یکی از ممالک مترقی بود و اینطوری
در راه وطن جانفشانی کرده بود هر آینه مقبره او زیارتگاه
و مجسمه اش در تمام شهرهای مهم نصب شده بود
در همان کتاب شیخ حسینخان گفته است : من میخواهم
شما را تذکر دهم که ما تا زنده و سر پا هستیم بوطن محبوب
و هموطنان عزیز خود خدمت کنیم و هیچگاه این تکلیف
مقدس از ما سلب نمی گردد مگر آنگاه که سینه ها و
استخوان و اعضاء ما لگد کوب سم ستوران اجنبی شود
و در راه انجام وظیفه با خاک یکسان گردیم
من تصدیق میکنم که فداکاری و جانفشانی های ما
فراموش شدنی نیست و در آتیه نزدیک صفحات
تاریخ ایران ، ایران زنده و جاویدان آنرا ضبط و در
انظار اهل جهان خواهد گذاشت .
شیخ حسینخان به پیشوای خود حسین بن علی (ع)اقتدا کرد
و زیر بار مذلت و انقیاد دشمن نرفت تا شهید شد .
نام نیک او ورد زبان صاحبدلان خواهد بود و مقبره اش
در دو فرسخی بوشهر زیارتگاه اهل غیرت و شهامت است .
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا
بل احیاء عند ربهم یرزقون
هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
ثبت است بر جریده عالم دوام تو
٨۵/١٢/٢٧ ١٧:۴٨
دلا برخیز
عید فطر بر همگان مبارکباد
چون سال نوین آمد بگذر زغم دیرین
شاهی طلب از اله سیره رخ غم زن
عید است و دلا بر خیز از عشق علی دمزن
...........................
از دام جهان پر پر بعد ، از کف جان بگذر
زعالم حیوانی پا در عالم آدم زن
در دم عشق توانا شو با شوکت و والا شو
چه با صفا می را با نام علی دم زن
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
بسم الله الرحمن الرحیم
مولود مولا الموحدین امام علی (ع) مبارکباد
سوره مبارکه البقرة آیه ٢٠٧
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ
و از مردم کسى است که براى کسب خشنودى خدا، جان خود را مىفروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
مفسّران گفتهاند این آیه درباره على بن ابى طالب علیه السلام نازل شده است که در لیلة المبیت در بستر رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله خوابید.
مشرکانِ مکّه، قرار گذاشتند از هر قبیلهاى یک نفر را براى کشتن پیامبر صلى اللَّه علیه و آله انتخاب کنند و آن حضرت را دسته جمعى از بین ببرند تا بنى هاشم به خونخواهى او قیام نکنند و با این عمل از دعوت پیامبر راحت شوند. پیامبر صلى اللَّه علیه و آله از نقشۀ آنان با خبر شد و على علیه السلام براى اینکه پیامبر به سلامت از مکّه خارج شود، در بستر ایشان خوابید و این آیه در شأن آن حضرت نازل گردید.
اینک مشاهده کنید که چگونه على بن ابى طالب علیهما السلام حاضر است جان خود را فداى رسول خدا کند.
گاهى باید براى احیاى یک معروف و یا محو یک منکر، جان را تسلیم کرد.
تفسیر نور ج١، ص: ٣٢۵
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ
هم کسى از مردمان باشد که او میفروشد نفس خود را بمو بمو
تا مگر جوید رضاى ذو الجلال زین رضا جویى بود خیر الرجال
این نشان شیر مردان حق است که از ایشان کار دین با رونقست
افکند خصم ار خیو بر رویشان منقلب هرگز نگردد خویشان
ترک میل خود کنند از عقل چست تا رضاى دوست بتوانند جست
جاى احمد آن رسول مقتداى خفتهاند از بهر حفظش بر فداى
اى ملایک بر چنین مردان مرد سجدهها از روى عشق آرید و درد روز هیجا پشت او دشمن ندید وز نهیبش زهرهها بر تن درید
پس خدا شاید که باشد مهربان بر عبادى این چنین پاکیزه جان
گفت حق با جبرئیل آیا شما جان خود سازید بر دیگر فدا
گفت نبود در ملایک این وداد گفت حق پس در زمین بینید شاد
مر على بر جاى احمد خفته است ترک جان بر حفظ احمد گفته است
بر زمین از آسمان آرید رو فضل آدم تا نکو بینید از او
تا ببینید از چه معنى بو البشر گشت مسجود ملایک سر بسر
تا ببینید از چه رو آدم سر است آفرینش چون صدف او گوهر است
تا ببینید آن رموز مختفى که نهان میبود در ذات صفى
وانکه گفتم با شما اندر زمین خلق خواهم کرد خلقى ز آب و طین
مر شما گفتید این سفک دماست دور از اندیشه و آراء ماست
بیخبر بودید کاینسان آدمى خواهد آمد در زمین صاحبدمى
صد هزاران خلق ریزد خونشان عالم و آدم شود محزونشان
تا بحشر این خلق عالم سربسر خونشان ریزد ز تیغ یکدگر
سهل باشد گر چنین آدم یکى در جهان پیدا شود دور از شکى
بر زمین آرید رو وز من سلام بر على گوئید با صد احترام
او مرا اندر زمین باشد ولى گشت ظاهر از على ذات على
هم بدینسانست رسم و راه عشق تا ابد گر محرمى بر شاه عشق
جان و سر را تا نسازى خاک عشق کى چو احمد بگذرى ز افلاک عشق
فقر خواهى شیوه تسلیم گیر از على رسم فنا تعلیم گیر
عارفان از کار او بردند پى بر رموز معرفت و اسرار وى
تفسیر صفی، ص٧٣
جان شیرین گر قبول چون تو سلطانى بود
کى بجانى باز ماند هر کرا جانى بود
حق تعالى حبیب خود را از مکر ایشان نگاه داشت و بر عارف آگاه و طالب قرب حضرت اله مخفى نیست که نوم حضرت أمیر المؤمنین علیه السّلام در فراش سید المرسلین امر عظیم و مواساة جسیم است و باجماع عقلا هیچ جودى در عالم بشریت اعلى و ارفع از جود على بن ابى طالب علیه السّلام نتواند بود و هیچ بشرى را فوق این جود میسر نیست و این حالت و شرف مقدور کسى نباشد .
که این امریست عظیم از طباع بشرى و نفوس انسانى بعید است و بىتائید خالق البریة در هیچ فرد انسانى متحقق نشود و این شجاعتى است که مقدور هیچکس نباشد بلکه این فضیلتى است که اعلى و اسنى از این فضیلت در نهاد هیچ آدمى و جنى نگنجد زیرا که اینعمل على بن ابى طالب سبب نجات سید البریة و موجب سرور سید ابرار و حبیب پروردگار گردید .
مبیت على بالفراش فضیلة کبدر له کل الکواکب تخضع
تفسیرمنهج الصادقین فی إلزام المخالفین، ج١، ص: ۴۴٧
صبر ایوب
بنام صاحب دل و جان الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ الرعد ٢٨ مؤمنان آرام یابد قلبشان مر بذکر حق که سازد جلبشان می بدانید اینکه بر ذکر خدا مطمئن گردد قلوب با صفا سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ - الرعد٢۴ بر شما باد از شکیبایى درود صبرتان چون در بلا افزوده بود
«حضرت ایوب» سرگذشتى غم انگیز، و در عین حال پر شکوه و با ابهت دارد، صبر و شکیبایى او مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجیب بود به گونه اى که «صبر ایوب» یک ضرب المثل قدیمى است. برگزیده تفسیر نمونه، ج ۴ : (سوره ص آیه ۴٢) - در میان تمام ناراحتیها و رنجها آنچه بیشتر روح ایوب را آزار می داد مسأله شماتت دشمنان بود. اما سر انجام ایوب از بوته داغ این آزمایش الهى سالم به درآمد و فرمان رحمت خدا از اینجا آغاز شد . که به او دستور داد: «پاى خود را بر زمین بکوب این چشمه آبى براى شستشو و نوشیدن است» (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ). چشمه اى خنک و گوارا و شفابخش از بیماریهاى «برون» و «درون». توصیف آب به خنک بودن شاید اشاره اى باشد به تأثیر مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن . همان گونه که در طب امروز نیز ثابت شده است. (سوره ص آیه ۴٣)- نخستین و مهمترین نعمت الهى که عافیت و بهبودى و سلامت بود به ایوب بازگشت، نوبت بازگشت مواهب و نعمتهاى دیگر رسید و در این زمینه قرآن می گوید: «و خانواده اش را به او بخشیدیم» (وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ) «و همانند آنها را بر آنان افزودیم» ( وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ ). «تا رحمتى از سوى ما باشد، و تذکرى براى اندیشمندان» ( رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِکْرى لِأُولِی الْأَلْبابِ ). و بالاخره در پایان این داستان می فرماید: «ما او را شکیبا یافتیم، چه بنده خوبى که بسیار بازگشت کننده (به سوى خدا) بود» سوره ص آیه ۴۴ ( إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ). «فرج بعد از شدت» نکته مهمى است که در این ماجرا نهفته است هنگامى که امواج حوادث و بلا از هر سو انسان را در فشار قرار می دهد نه تنها نباید مأیوس و نومید گشت، بلکه باید آن را نشانه و مقدمه اى برگشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست، چنانکه امیر مؤمنان على علیه السّلام مىفرماید: «به هنگامى که سختیها به اوج خود می رسد فرج نزدیک است، و هنگامى که حلقه هاى بلا تنگتر مىشود راحتى و آسودگى فرا میرسد». وَ أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنىِّ مَسَّنىَِ الضُّرُّ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحمِِینَ - سوره الأنبیاء ٨٣ و (یاد کن حال) ایوب را وقتى که پروردگار خود را خواند که مرا بیمارى و رنج سخت رسیده و تو (بر بندگانت) از همه مهربانان عالم مهربانترى. فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَ ءَاتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحمَْةً مِّنْ عِندِنَا وَ ذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ سوره الأنبیاء٨۴ پس ما دعاى او را مستجاب کردیم و درد و رنجش را برطرف ساختیم و اهل و فرزندانش را (که از او گرفته بودیم) با عده دیگر به مثل آنها باز به او عطا کردیم تا هم لطف و رحمتى در حق او کرده باشیم و هم اهل عبادت متذکر (لطف و احسان ما) شوند. در بیان حال حضرت ایوب علیه السلام : یاد کن ایوب را چون خواند چند ربّ خود را چون رسید او را گزند که مرا مس کرد ضرّى اینچنین تو به حالم ارحمى از راحمین یادم آمد حال ایوب صبور گشتم از صبر و سکون یکباره دور
منقلب شد حالم از احوال او آمدم چون در نظر تمثال او
بدو صبرش از محبت بر اله آن امین راه حق روحى فداه
گریه گر بگذاردم گویم تمام حال آن بگزیده ربّ الانام
در محبت امتحان دوست را کند از تن با رضایت پوست را
آنکه با حق کار عشق اینسان کند ترک ملک و مال و جسم و جان کند
بکشد آهى در بلا باشد صبور در محبت تا جوى ناید قصور
جان بنامش گر رهى نبود گران صد سلام او را بجان از عاشقان
مال و ملکش بود بیش از حصر و حد همغلام و اسب و استر بیعدد
بود مشغول عبادت صبح و شام دل نبودش جز بمهر حق مدام
روزى آمد جبرئیل از حق بر او داد پیغام از حق او را روبرو
گفت بودى عمرى اندر عیش و ناز آن سر آمد وقت اندوهست باز
نعمتت گردد مبدل بر نقم صحّتت بر رنج و هم شادى به غم
فقر و نادارى رسد بعد از غنا مىشوى بر ضعف و خارى مبتلا
گفت دادم دل بر این جمله یقین گر رضاى دوست باشد این چنین
کى توانیم از رضاى او گذشت باغ ما چو از باد مهرش تازه گشت
پس براق عشق آمد شد سوار سوى معراج فنا هم رهسپار
نوح سان بنشست در فلک رضا داد دل یک جا به طوفان قضا
بر بلاى دوست بود او منتظر تا که فرمان کى بجهر آید ز سر
بود روزى در عبادتخانه او کآمد از ره پیک عشق از چارسو
که تلف شد گله و خیل ور مه رفت بر سیل حوادث آن همه
کشتها و باغها را زد سموم کرد ویران هر چه بود از مرز و بوم
پس خبر آمد که افتاد از مقام سقف مر بر فرق فرزندان تمام
بود مشغول او بذکر ذو الجلال می نماند از آن خبرها ز اشتغال
فوت فرزندان دل آوردش بدرد پس به سجده اوفتاد و شکر کرد
بانگ بر زد غیرت عشق غیور کاین زمان دل را نگهدارى صبور
در حضورش کن نگهدارى دل یارت آید تا که بر یارى دل
داده حق بود اینها بىسخن باز چون خواهد ز جان تسلیم کن
کى تو را جان بود یا چیز دگر یا که هیچت از وجود خود خبر
او تو را جان داد و عقل و علم و دید هم ز نعمتها که پى در پى رسید
آنچه خود داد ار که هم بگرفت باز منّت از وى دار و با محنت بساز
در ره اینها امتحان عاشق است تا که بر زخم ارادت لایق است
باز آمد امتحان بیمار شد مدت رنج و مرض بسیار شد
هیچ عضوى سالم از وى بر نماند جز زبان و دل که حق زان مىبخواند
زخم گشت اعضاى او سر تا بپاى در کناسه مر ورا دادند جاى
رحمه بد مشغول خدمتکاریش می نمود اندر مرض غمخواریش
هفت سال اینگونه بود احوال او کس نپرسیدى ز نفرت حال او
گفت رحمه چون نخواهى از خدا تا تو را بدهد ز علتها شفا
گفت از این کو مرا هشتاد سال داد نعمت سخت دارم انفعال
که ز رنج کم ز وى خواهم شفا یاد نارم آن همه عیش و نوا
بحر رحمت زین بیان آمد بجوش او زبانست ار شود عاشق خموش
هر صباحى از غم و بیماریش باز پرسید از پى دلداریش
که بود چون حالت اى بیمار من عافیت جویى تو یا دیدار من
گفتى آن را هم تو دانى اى خدا گر چنینم یا چنان در مدعا
بر نیاید کار بر دعوى من کار باشد بر قبول ذو المنن
بود صبحى منتظر در سر و هوش آن خطاب حق ورا نامد بگوش
آن زمان لب بر شکایت باز کرد ربّ انّى مسّنى آغاز کرد
پس نمودیم آن دعایش مستجاب هم مبدل بر شفا رنج و عذاب
رنج او برداشتیم از فضل ما باز دادیمش ز علتها شفا
هم دو چندان زانچه بودش بیشتر ز اهل و اولاد و منال و گنج و زر
تا به اینجا بود تفسیر کلام نک بتحقیق آمدیم اندر مقام
گوش دل بگشا بتحقیق صفى آشنایى گر باسرار خفى
وقت موج بحر ما شد هوشدار بر گهرهاى معانى گوشدار
نیست تفسیر هر که گوید اى گداى کرده این تفسیر را صوفى براى
بلکه تحقیق است وز اسرار وجود گر نفهمى تو گناه از ما نبود
کرد حق احضار چون ایوب را در مقام قرب و اوج اعتلا
کان بود معراج مردان و ملوک که بره کردند مردانه سلوک
جان و دل پرداخت از کثرت تمام وز خیال جسم و جان و ننگ و نام
کرد دل خالى زیاد غیر دوست رفت بیرون از جهات مغز و پوست
ریخت از خود هر چه او را قید بود زانکه خود در دام عشق او صید بود
عیش و صحت خانه و فرزند و مال اشتر حق را بپاید چون عقال
وقت مستى کرد آن را تار و مار پس به معراج فنا شد رهسپار
ماند غافل هم ز جان و هم ز تن وین بود در راه عشق اول سنن
تن چو از تعمیر آن کردى بدور میشود رنجور و فاسد زان قصور
سوى کثرت چون ز وحدت گشت باز دید بر جا نیست هیچ از برگ و ساز
رفته بر باد آن همه آثارها می نماند خشتى از دیوارها
گشته آن بنیادها یک جا خراب یافته اوضاع گیتى انقلاب
آنچه قابل بر فنا بوده است آن گشته فانى نیست هیچ از وى نشان
لیک آن کو گنج وحدت با وى است در غم فقدان دینارى کى است
آمد او با گنج وحدت ز آسمان هر چه خواهد هست با وى در زمان
در سرا بارید سه روزش طلا این بود بعد از فنا سرّ بقا
گشت بر وى باز ابواب عطا از نشان رحمة من عندنا
تا که پندى باشد این بر عابدین صبر در محنت کنند اهل یقین
یا علی
ستایش پیامبر
بنام صاحب دل
ترا دانش و دین رهاند درست در رستگارى ببایدت جست
و گر دل نخواهى که باشد نژند نخواهى که دائم بوى مستمند
بگفتار پیغمبرت راه جوى دل از تیرگیها بدین آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم علیم درست درست این سخن قول پیغمبرست
گواهى دهم کاین سخنها ز اوست تو گوئى دو گوشم پر آواز اوست
على را چنین گفت و دیگر همین کزیشان قوى شد بهر گونه دین
نبى آفتاب و صحابان چو ماه بهم بستىء یکدگر راست راه
منم بنده اهل بیت نبى ستاینده خاک پاى وصى
حکیم این جهان را چو دریا نهاد بر انگیخته موج از و تند باد
چو هفتاد کشتى برو ساخته همه بادبانها بر افراخته
یکى پهن کشتى بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با على همان اهل بیت نبى و ولى
خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن
بدل گفت اگر با نبى و وصى شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوى مى و انگبین همان چشمه شیر و ماء معین
اگر چشم دارى بدیگر سراى بنزد نبى و على گیر جاى
گرت زین بد آید گناه منست چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پى حیدرم
دلت گر براه خطا مایلست ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بىپدر دشمنش که یزدان بآتش بسوزد تنش
هر آن کس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا ندارى ببازى جهان نه بر گردى از نیک پى همرهان
همه نیکیت باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوى همنورد
از این در سخن چند رانم همى همانا کرانش ندانم همى
(ابو القاسم فردوسی )
اشکهایی در دامن کوه
بنام صاحب دل کوه صبرم نرم شد ، درسایت وبلاگم ببین ای نازنین کوه دردم من ، دلی شاد دارم بظاهر چنین با اینهمه رنج ومحنتم بخاطر برگشتن به فطرتم زالطاف خداوندیست علی (ع) دست مرا گیرد و معین اهل ذوق و هنر شاید از اشعارم ایرادی بگیرند اما احساسات درونی ام را بیان میکنند اینجا از خود کوه صبری ساخته ام و بیشتر از اشعار شعرای بزرگ چون سعدی و حافظ و مولوی و رهی معیری استفاده نمودم واما کنون از خود گویم و دردم را بیان میکنم و درمان آنرا جستجو
می کنم ، که از پزشکی که این مطالب را خواهد خواند و شاید از این درد و عذاب تحمل ناپذیر نجاتم دهد درد های زیادی دارم یکی درد چشم امانم نمیدهد اما این دردی که بیان میکنم خفگی ویا احساس فشردن گلویم میباشد که از خواب پریده و یا حتی در بیداری کاملا خفه میشوم و نفسم بند میاد این حالاتی که گفتم بیش از بیست سال گرفتارآن هستم . بیست و شش سال پیش عمل لوزه انجام داده ام . بعد از آن عمل مشکلی نداشته ام . اما سه چهار سالی بعد ازعمل میدیدم بر اثر محیط کارم که اتاق انبار مواد استنشاقی ضد شیمیایی بوده و برای شهرها در زمان جنگ تدارک شده بود حساسیت گلویم روز به روز بیشتر شد . در سال ۱۳۷۳ بیش از یکماه بتوصیه پزشکان در شهرکرد مسافرت کردم و حالم رو به بهبودی بود. و پزشکان علائم بیماری را مشاهده نکردند . درحال حاضر مهاجرت از شهرم امکان پذیر نیست . تعریف این درد برایم سخت است. بدون آب از منزل خارج نمیشوم ، دائم گلویم خشک میشود مسافرت با جمع برایم سخت و دشوار است با این همه احوال قدرت اللهی را با نام علی (ع ) لمس میکنم علی را با تمام وجود دوست میدارم ، او بدادم میرسد ودر حقیقت بوسیله توسل به مولایم از قدرت اللهی بهره میبرم و احساس اطمینان به من دست میدهد ودر دل شادی میکنم ولی تصور آن لحظات خفگی برایم دشوار است . امیدوارم با خواندن این مطالب ، پزشک عزیزی راه حلی برایم ارائه نماید این حرکتی از خودم بود و خدای بزرگ ارحم الراحمین است


